چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.
من از مصاحبت آفتاب میآیم،
کجاست سایه؟
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
پا بر صراط عشق نهادند بی رهان
زاهد هنوز در کشش حرف ضال بود
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
دوجین کار سرم ریخته....
اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد ،
سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...
و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند...
بعد از تو
این دنیا
یک دنیا
کار دارد
تا دوباره دنیا شود...
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
هر انسان به تعداد ضربه هایی که خورده
تنهایی شو محکمتر بغل کرده
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
ابرى هستم
بىتابِ باريدنِ بوسه
بر كفِ دستهاى فرشتهى مغموم
و برگِ آخر شناسنامهام
در باد
منتظر ترانهاى جاودانه است
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری
زندگی من قهرمانانه است و با معیارهای نافرهیختگان، دکّان داران یا انسان های عادی سنجیده نمیشود...بنابراین نباید افسرده شوم وقتی ملاحظه میکنم که چطور فاقد چیزهایی هستم که بخشی از جریان عادی زندگی افراد است. بنابراین نباید شگفت زده شوم اگر زندگی شخصیِ من، نابسامان و بدون برنامه به نظر آید.
برچسب:
نویسنده: فاطمه جعفری